
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبيند مثل شما. اما او به تنهايی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتايی که میبايست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها يا خودنمايیها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
شازده کوچولو می گفت :
گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود
اما ماندنی بود .
این بودنش بود که او را تبدیل به گل من کرده بود!
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
برگردان احمد شاملو
نظرات شما عزیزان:
محدثه 
ساعت11:05---22 خرداد 1391
سلام وب خيلي خوشگلي داري عزيزDD خوشحال ميشم به منم سر بزني
محدثه 
ساعت11:04---22 خرداد 1391
سلام وب خيلي خوشگلي داري عزيزDD خوشحال ميشم به منم سر بزني
arash 
ساعت10:35---22 خرداد 1391
نوشته شده در دو شنبه 22 خرداد 1391برچسب:
گل من,ساعت
10:20 توسط ليلا
| |